استرس یهویی!

خرید بک لینک
امروز امتحان زیست داشتیم...

اسون بود:)

زنگ دومم خوب گذش....تفریحش کلی خندیدیم...

زنگ تفریح اخرم رفتیم توحیاط...

نجمه رو دیدم رف سمت اب خوری...

فهمیدم حالش بده...

بدو بدو رفتم پیشش ک ببینم چشه:|

جواب نداد رفت:/

برگشتم...

دوباره یکی دیگه از بچه ها رو دیدم گریه میکنه...

خواستم برم پیش پریسا ک ببینم نجمه چش شده...

ک مبینا رفت پیشش:/

یهو نجمه اومد تو حیاط دوباره...اونم گریه میکرد://

ایندفه مهسانو الهامو بلندکردم باهم بریم ببینیم چی شده..نجمه خیلی سرسنگین جواب میداد...بعدشم راهشو کشید رفت:|||

خیلی ناراحت شدم....

دوباره از پریسا پرسیدم دلیلشو...

مبینا پرید وسط گف حال جسمیش بده..

پری ولی با نظر من موافق بود...نجمه از یه چیز دیگه ناراحته!

تو همین وضعیت شلغم شوربایی...یهو دیدم بچه ها جمع شدن یه گوشه حیاط...

رفتیم جلو با مهسان و الی...

یکی از بچه های سوم افتاده بود زمین ..میگفتن سرش شکسته..

گفتم نریم جلو خواب میبینم اون لحظه رو!

ولی بچه ها خیلی کنجکاو بودن...

دیدم پلک نمیزنه..چشاش باز بود پلک نمیزد

خیلی ترسیدم:/ حالم بد شد پاهام میلرزید!

نمیدونم چطوردرعرض ده دقیقه همه چی عوض شد:|

آجیم....

اون دختره:|

+ امیدوارم خواب نبینم امشب...

+ خیلی جلو چشم بود امروز... ینی دلش تنگ شده یا اتفاقیه همه چی!?

تاريخ چهارشنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۶سـاعت 15:25 نويسنده NaHiD♦

دخی برفی;)...

ما را در سایت دخی برفی;) دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 106 تاريخ: يکشنبه 7 خرداد 1396 ساعت: 19:03

صفحه بندی